ترمهترمه، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

ترمه دختر اصیل ایران زمین

باور کردن حضور تو واسه من

1389/12/14 3:50
397 بازدید
اشتراک گذاری

دختر گلم  که عزیز دل همه ما هستی

وقتی جواب آزمایش وجودت رو به بابات (چون اول  اون بود که مطلع شد) و بعد من اعلام کرد

20 دقیقه نگذشته بود که مامان منهم خبر را شنید.بابات از ذوقش نمیدونست چکار کنه

مامانم بهم تبریک گفت و خوشحالیشو با کسی جز بابام و خاله کوچیکه و بعدا خاله بزرگه تو تقسیم نکرد و وروز بعدش با خاله من و دختر خاله مریم  خوشحالی کرد....میبینی چه خانواده خودداری دارم من  با این حال خیلی دوستشون دارم

اما واقعا قرار شد تا 3 ماهگیم به کسی چیزی نگیم ، حالا بماند که اون یکی مادر بزرگت در خواب خدابیامرز پدر بزرگت رو دیده بود که بچه بغل اومده بود و اعلام کرده بوده این بچه افشین هست وقتی این حرف رو شنیدم به این فکر افتادم که میشه جلو  حرف زدن زنده ها را گرفت اما از دنیا رفتگان را حریف نمیشی

 دیگه تصمیم گرفته شد که برم دکتر ، فردای اون روز با افشین رفتیم دکتر ارسلان زاده چون از قبل شناخت داشتیم و خوب البته جزو دکترهای باتجربه و قدیمی این شهر به حساب میان ... ایشون در عین حالی که مرد خوش برخورد و مهربون و باتجربه ای هست اما خیلی هم جدیه ......وقتی جواب آزمایش را دید و سونو کرد گفت خوب آره حامله ای

منم گفتم آها .....بعد نگامون کرد گفت خوب ماه دیگه بیا ...گفتم همین ....گفت: آره مبارک باشه پاشو حالا برو

ماه بعدش دکتر سفر طولانی به انگلیس داشت واسه همین رفتم دکتر ملکمی که همدوره دکتر ارسلان زاده هست 

دوباره سونو گرافی کرد و اونوقت تو رو کامل توی مانیتور دستگاه دیدم  و این شد اولین تجربه دیدن و باور کردن  حضور تو  واسه من.....همچنان هاج و واج بودم.

این بار با مامان بزرگت رفتم چون بابات رفته بود سفر کاری

وای که چه حالی داشت این تازه مامان بزرگ شده ، و همینطور از دکتر سوال میکرد که الان چقدر بچه تکمیل هست و کی کدوم قسمت بدنش ساخته میشه و همینجور تا یک ربع سوال و جواب ها ادامه داشت

و من تنها سوالم این بود که این تهوع بارداری و حس بویایی قوی شده کی تموم میشه ؟  ؟ ؟  !

در ضمن همینجا از غزاله جون کمال تشکررا دارم که تا 1 ماه اول از من پذیرایی فوق العاده ای در اتاقش کرد و خودش به اتاقی دیگر نقل مکان نمود و منهم بیست و سه روز تموم خونه پدرم بست رو تخت غزاله خوابیدم و خونه خودمون نرفتم چون بوهای خونمون آزار دهنده بود بعدا دستگیرم شد بوی چوب وسایل خونه منو کلافه کرده و از همه بدتر بوی MDF بود که تا مغز استخونم  رسوخ میکرد.طفلک بابات خیلی سعی کرد منو ببره خونه که نشد

اما بعد تقریبا یک ماه رفتم ...وای چه کرده بود این مهربان مرد روزگار ، خونه تمیز مثل آینه دکور خونه تغییر داه بود و در بالکن دنج خونمون برام مبل و میز و یک در قدیمی که تبدیلش کرده بودیم به پاراوان  گذاشته بود .جدا خیلی لذت بخش بود وهست چون هر وقت یاد این کارش میافتم حسابی کیف میکنم.

و یک چایی خوشمزه تازه دم با یک ظرف میوه روی میز کوچک کنار  مبل....البته عکس هم گرفتم ، حیف بود این لطفش ثبت نشه .  خیلی لذت میبرم از این کارهای یهویی بابات که کلی منو سورپریز میکنه    

واقعا در این 9 ماه بابات همه جوره برام سنگ تموم گذاشت و فکر می کنم ...نه مطمئن هستم داشتن یک مرد خوب با درک بالا خیلی تاثیر مستقیم در حفظ آرامش یک مامان با

نی نی توی شکمش داره

 امیدوارم خدا همه جفت های خوب را کنار هم بزاره و همینطور هر مامان حامله ای یک مامان و بابای و خواهر بردار  دلسوزی هم کنارش داشته باشه

آمین

تا اینجای ماجرا را داشته باش تا بقیه اش رو در اولین فرصت بنویسم

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

آوا
14 اسفند 89 11:59
الهی آمین! چرا عکس ترمه جون رو نمیزاری؟ طاقتمون رفت این دختر اصیل ایران زمین رو ببینیم
kimia
28 فروردین 90 21:02
che khaterate shirini....kash rajebe ashnaie ba hamsaretoonam migoftin


حتما مینویسم حتما چون خودش حکایته